باران نم نمک می بارد و من همینجوریش را بیشتر از هر جور دیگری دوست دارم ،برایش چتر نمی خواهی ، اینکه باران ببارد ولی چتری لازم نباشد ، خیس نشوی از باران و بی چتری، نعمت بزرگی است … تلنگر آهسته ی قطرات باران را روی کلاهم حس می کنم و گاهی برخوردشان را به صورت و دستانم ،…حس تازگی دارم، شب شده و سوسوی نور فانوس های قدیمی شهرتصویر زیبایی را آفریده ، انکعاس نورشان از روی پل، توی رودخانه ، مرا به یاد نقاشی » شب پر ستاره به روی رون » ونگوک می اندازد ، برای یک لحظه از حس خوشبختی لبریز دستانش را در دستانم می فشارم ، او حرف می زند ، بازدم نفسهایش را با بوی گس شرابی که نوشیده حس می کنم ، می پرسم : مست که نیستی، با لبخندی جواب می دهد: نه بابا، آدم با شراب که مست نمیشه که …می خندم و او ادامه می دهد ، حالا تمام مستی هایم از شراب در کمتر از چند ثانیه از خاطرم عبور می کنند،… حرف، حرف لغتی آلمانی است که در زبان فارسی جایگزین معنایی ندارد ، و بر میگردد به بحث بعد از شام با دوستانی که خانه شان مهمان بودیم ، زوجی که یکی ایرانی و دیگری آلمانی است …. به این نتیجه می رسیم که یا این لغت را درک می کنی و می فهمی یعنی چه، و یا اینکه هرگز به عمق معنی آن پی نخواهی برد ، این لغت معادل فارسی ندارد و هر چه هم لغتنامه ها می گویند اراجیف محض است و بس ، ولی انگاری دوست ایرانی مان نمی خواهد این را قبول کند و مدام با نشان دادن کلمه ی «طرز تفکر» که روی صفحه ی تلفن دستی اش نقش بسته، به دختر آلمانی می گوید : نگاه کن اینجا معنی شده … عصبی شده ام از رفتارش، می گویم : ببینم جدی نمی خواهی قبول کنی که معنی این کلمه «طرف تفکر» نیست ؟ یا اینکه اصرار داری به ما بقبولانی که حق با لغتنامه ی جیبی توست ،… می گوید : خب ، تو بگو معنی این کلمه چیست، می خندم و جواب می دهم: فکر می کنی اگر می توانستم معادلی برایش پیدا کنم می گذاشتم این بحث اینقدر کشدار شود، وبه احسان نگاه می کنم: جرعه ای دیگر می نوشد و به ساعتش نگاهی می اندازد ، می گویم : قطار بعد از ۱۲ را می گیریم ، می گوید: پس کم کم باید راه بیفتیم …حالا چیزی نمانده که به ایستگاه قطار برسیم ، حرفمان هنوز ادامه دارد و باران همچنان می بارد،… یکی دو دقیقه ای در ایستگاه منتظر می مانیم ، قطار از راه می رسد ، بی اختیار به یاد رمان :» قطار به موقع رسید» هاینریش بل می افتم..در حال سوار شدن ، به زنی که همراه مردی که در حال پیاده شدن است ناخواسته تنه می زنم ، زن که حالا کاملا پیاده شده و مرد همراهش که هنوز روی پله هاست غرمی زنند که چرا من منتظر نماندم که اول آنها پیاده شوند ، من که متوجه مستی زن شدم ، رو به او می گویم : دفعه ی بعد کمتر بخور همه چیز درست پیش می رود ، پسرکی که پشت سر من است نیشش باز می شود ،…. قطره های باران آرام آرام به شیشه ی قطار می خورند ، آخرین قطار به سمت شهرمان خلوت تر از همیشه است ، دختر و پسری در ردیف بغلی به خواب رفته اند ، تصویرشان را توی شیشه می توانم ببینم، خیره به شیشه نگاه می کنم اینجاست که متوجه می شوم دخترک بیدار است و عاشقانه به تماشای پسرک که خواب است نشسته ، به صورت موازی با احسان حرف میزنم و تصویر دختر و پسر را در شیشه دنبال می کنم ، حالا دخترک لبخند می زند ، و موهای پسرک را نوازش می کند ،نا خودآگاه من هم لبخند می زنم ،… حالا دست پسرک را بالا می آورد و به آرامی می بوسد ، و همچنان عاشقانه نگاهش می کند ،پسرک آرام چشمانش را باز می کند و چیزی می گوید، و دخترک با لبخند جوابی می دهد و می بوسدش، یک بوسه ی با صدای آب دار … احسان می گوید : گمانم اینقدر بلند حرف زدیم که بیدارشان کردیم،..من لبخند می زنم و جواب می دهم: فقط پسر خواب بود، من تمام وقت داشتم تماشایشان می کردم ،و لذت بردم …چقدر حس دخترک زیبا و واقعی بود ، نمی دانم چه کلمه ای برایش مناسب است ،عشق هم نبود انگاری ….، چیزی بود که برایش معادلی در هیچ لغتنامه ای وجود ندارد ….
niloofar گفت،
17 مارس 2011 در 17:08
salam.khosham umad…ghashang minevisi…
az esharat be ghatare hinrich bol ham hal kardam.
مریم الف ب گفت،
19 مارس 2011 در 18:17
یک داستان کوتاه عالی و تمام عیار . من که می گم به چاپ داستان کوتاهات خیلی جدی فکر کن . به نظر من عالیند.
papoo گفت،
31 ژوئیه 2011 در 06:11
جالبه! بودن کسی به اسم احسان هم در زندگی تو! من و تو بیشتر از اونچه که به نظر می رسد به هم شبیهیم. با تجربه ای مشترک از پپووهای پائیزی کرمانشاهی.